لانه راطوری به غارت برده اند که فقط درآن کمی پرمانده است
داغ محسن روی درهک میشود قلب زینب داغ مادرمانده است
داغ عاشوراکجاوداغ درماندن کجا روی نیزه چشم اصغرمانده است
توهم ازمن برنج عیبی ندارد نشددرچشم شیرینت ببارم
مراهم روزگاری عالمی بود نشدازباغ چشمت گل بچینم
من دوباره اومدم.
چه کارباقلب بی مهرم توداری نمی دانی مگرجنسش سفالیست؟
خداحافظی با اهالی سی قلم برایم دلنشین نیست ولیکن چه سود..!
پاهای من در رفتن مانده اند و دلم نیز در پی آنها..
شاید به مدد خدای مهربان و تاثیر سی قلم کلبه ای برای ناگفته هایم بسازم .
پیشاپیش سال شیرینی رابرای تک تک دوستان آرزو می کنم.
بدرود..
که زمین چرکین است..
ز خارستان دنیا من بریدم زهر چه گویدم عصیان بریدم
کشیدم من زبس دامن در اینجا شدم سرگشته و حیران بریدم
ا.ن
شوی دشمن بسی با دشمنانش نداری ای رضا سر زیر یکدم
م.رضا(سبزوارـ اردیبهشت۸۸)
اگر پروردگار شکر گویم بیفزوند به من رحمت به هر دم
وگر کردم سراسر کفرنعمت زکف بیرون کند بر این رضا هم
م.رضا(سبزوارـفروردین۸۸)
دل تنهای من از سوز، به خود می نالد که چرا جز غم دوران به سفر نیست مرا
ز من خسته دل ای یار! مپرس احوالی که کنون جز رخ غمگین و پکر نیست مرا
الف قامت من گشت چو پیر لب گور و چنین است که جز غم به سفر نیست مرا
دل اگر از غم دوران به فغان آمده است چونکه در میکده ها هیچ ثمر نیست مرا
ز قفس گشته ام آزاد ولی جای چه سود خواهم اکنون بپرم حیف که پر نیست مرا
م.سکوت
دانی چرا از خواب خوش دیگر خبر نیست؟ زانرو که از شهد گنه شاداب هستیم.
م.سکوت
سوختم از درد فراقت ولی عشق،من از مکتبت آموختم.
م.سکوت
و در آن زندانی به بلندای زمین
که در آن هیچ کسی نیست
که ادراک کند عاشق را
و نگهبان قوی ای که در او
نبود هیچ نشانی از عشق
و در آن قاضی ای که ندارد
به زبان هیچ به جز حبس ابد...
شاید این حبس ابد ببرد عاشقی از یاد دلم
که در این کوته خاک
نبود هیچ کسی که مرا درک کند.
نامه ای را بنگارم
و در ان عشق به معنای ابد شرح دهم
شاید این بار کسی باز شنید
نغمه های دل و آزادی من
آری آزادی من که به معنی بشود حبس ابد
آری این است همان بازی آزادی من...
آری این است همان بازی آزادی من...
محسن محمدی کردیانی
زیباترین چرند سرایم ولی چه سود..
در گیر و دار رفتن و ماندن میان درد٬
من منتظر به حرف شمایم ولی چه سود..
چشمم به آسمان که تماشاچی شماست
گیرم کمی که سر به هوایم ولی چه سود..
از غربت و غریبی اینجا دلم گرفت
شاید هوس کنم که بیایم ولی چه سود..
ازبس قدم قدم زده ام تا خود خدا٬
شرمنده از دلم به کجایم ولی چه سود..
به امید طراوت همیشگی این کلبه